۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

ctrl A+ctrlZ

ذهنم این روزها مانند حافظه Answering تلفن خانه پر است! دلم نمی آید چیزی از آن را پاک کنم بلکه جایش باز شود برای خاطرات تازه! حرف های تازه! نگفته های تازه....
درست مانند Answering تلفن خانه که دلم نمی آید پیغامی را پاک کنم بلکه جا برای پیغام های تازه باز شود! آخر هر کدام پر از حرف است، روزهایی را به یادم می آورد که دوستشان دارم زیاد... شمایی را به یادم می آورد که دوستتان دارم زیاد! باور کنید...

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

سکوت

نمی دانم چرا نوشته هایم راضی ام نمی کند!
انگار قلمم دیگر نا ندارد
جوهر ذهنم خشکیده!

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

نقطه اي براي شروع نه براي پايان

هنوزم که هنوز است به رفتن فکر می کنم
باید دوباره نوشتن را آغاز کنم
تو خودت خوب می دانی که رفتن دلیل بر نبودن نیست
می توانم نباشم اما بیشتر از همیشه در کنار تو باشم
بی پرده می گویم:این روزها می ترسم گذر سال ها از من کس دیگری بسازد
کاش زمان فرصت آن را به من می داد که یک بار دیگر حضور تو را در آن روزهای دوست داشتنی در آن روزهایی که نه منی بود نه تویی نه خانه ای و نه کاشانه ای تجربه کنمتنها آرزویم این است که گذر سال ها از من و تو کس دیگری نسازد!